سلام
من از دوشنبه هفته پیش بلاخره کسی کی بهش علاقه مند شدم رو از نزدیک دیدم...
ما تقریبا هر هفته تو پارکی که تقریبا روبه روی خونه ما هست همدیگه رو میبینیم
ولی تاحالا فقط از دور
البته از اونجایی که اون پسرعموی دوست صمیمی منه ،من قبلا عکس اونو دیده بودم
دوستم یک پسرعموی دیگه هم داره که اسمش مهدی هست اونم خونه شون روبه روی پارکه ولی واقعا پسره از اونایی هست که خیلی رو اعصاب ادم هستن و دراین حال دخترباز هم هست..اصلا معلوم نیست چیه...
برعکسش اونیکی پسرعموشه که من بهش علاقه دارم و اسمش شادمهر هست...
مهدی خیلی خوشکله بخواطر همین تو بین دوستام بقول معروف چندنفرشون روش کراش دارن ولی نمیدونن چه اخلاق مسخره ای داره...
دوشنبه رفته بودم تو پارک و دوستم هم باهام بود ..بعد اون شادمهر رو صدا کرد که کارش داشت بعد من چون میدونستم از بس بهش علاقه دارم حتما * سوتی میدم رفتم تقریبا یک متر درو تر وایسادم و پایین رو نگاه میکردم تا اینکه دوستم گفت که بیام...بعدش که منو معرفی کرد شادمهر نگاهم کر و لبخند زد طوری کاملا از زیر ماسک از حالت چشماش مشخص بود داره لبخند میزنه...و سلام کردیم
من هروقت که از دور میبینمش یا حتا بهش فکر میکنم هم ، احساس استرس و انگاری که دلم گرم میشه
البته من و اون تو تماس تصویری که با دوستم داشتم قبلا همدیگه رو دیده بودیم و درحد * چیزی مثل سلام کردن... که فقط میدونستم صداش چجوریه
خلاصه از اون دوشنبه وقتی میومد نزدیکمون که حالا * چیزی بگه یا همینجوری میوݥد من نگاهش میکردم و دست خودم نبود ...مخصوصا دوشنبه هفته پیش که سلام کردیم منم نگاهش کردم و خندیدم و بقول معرف نیشم تا بناگوش بازشد که فکرکنم کامل نشون دادم بهش حس دارم..که واقعا بده
وقتی میبینمش انگار رفتارم دست خودم نیست و کلا خیلی بد میشه
و بدتر از همه همین دوست صمیمی خودم هم به پسرعموش علاقه داره که من وقتی داره دراین مورد حرف میزنه از خودم خجالت میکشم
واینکه هیچ کس نمیدونه من به شادمهر علاقه دارم(یعنی به هیچکس نگفتم)چون کلا هم خودم ادم پر حرفی نیستم و به کسی هم کلا زیاد اعتماد ندارم که بخوام کلا چیزی بگم...
من امسال کلاس هفتم هستم اونم ۱۵سالشه
و من احساس میکنم اوایل خوب نمیتونم روی درسم تمرکز کنم و فقط درحدی که درسم رو بخونم و نمره بگیرم یعنی واقعا با این وضعیت بدرد ضرفیت تکمیلی هشتم نمیخورم ...اصلا هم نمیخوام تا کلاس نهم تو این مدرسه بمونم چون هم جوش بده هم مدرسه روبرویی مون مدرسه پسرعموی دوستم یعنی همون مهدی که ازش بدم میاد هست
خیلی وقتا هم تصویر چشمای شادمهر همش میاد تو ذهنم که حواسم پرت میشه و بده....
من با این وضعیت خراب کشور فقط و فقط تنها امیدی که برای ادامه زندگی دارم اینه که درس بخونم ولی تمرکزم ضعیف شده حتا توهمین ریاضی سطح مدرسه هم تمرکز و حوصله کافی نشون نمیدم و حواسم به گوشی پرت میشه
نمیتونم هم که پارک نرم چون من از روزی که کرونا اومد با برادرم کلا تو خونه بودیم و من دیگه واقعا داشتم افسرده میشدم چون از اون موقع تا این تقریبا یک ماهی که میرم پارک من فقط با برادرم و بابام و مامانم رابطه داشتم
و اینکه من تو این مدت یکم خجالتی هم شدم
میخواستم بگید چجوری رو درسام پسرفت نکنم و تمرکز کنم و با این حسی که به شادمهر دارم چیکار کنم؟؟؟