سلام دختری 24ساله هستم 15ماهه با پسری برای اشناییه ازدواج در ارتباطم. همه چی خوب. میشه گفت عالی. در کمال احترام همو شناختیم. بالا پایین کردیم تا که بعد از این همه مدت تصمیم به ازدواج گرفتیم که به خونواده ها گفتیم. مراسم خواستگاری انجام شد برای انجام ازمایشم رفتیم. تحقیقات هم انجام شد توسط دو خانواده همه چی اوکی بود. تا اینکه بحث در مورد مهریه اونم نه انقد جدی ولی باعث دلخوری شد یه دلخوریه خیلی بزرگ که پدر ایشون شدیدا مخالفت میکنن بدون هیچ دلیلو منطقی. میگن راضی به این وصلت نیستن. میگن سرانجامی نداره. وووو.
یکماهه از این قضیه میگذره. ولی هنوز نتونستن پدرشونو راضی کنن. پدرشون گفتن یا ابنوری یا اونوری. متاسفانه اره متاسفانه علاقه شدیدی بهم داریم. انقدی با روحیات ایشون اشنا هستم که میدونم خیلی به احساس اهمیت میده ولی میدونم که بعد این قضیه کلا زندگیش براش شده جهنم. از خودش خجالت میکشه. بارها بارها گفته ای کاش که هیچوقت نبودم میدونم که اگه نشه باید بعد از این با عذاب وجدان زندگی کنن. در مقابل من اصلا نمیتونم حتی یه لحظه بدون ایشونو تصور کنم. خیلی سخت شده اوضامون خیلی. راستش من اهل دوستیو اشنایی قبل ازدواج که بخام اینجوری علاقه مند بشم نبودم. ولی به اصرار ایشون کشیده شدم به این راه. خودمون از همه چی راضی. ولی باباشون نه میاره. موندم من بیشتر از اون موندم چیکار کنم. میخام یکی کمکم کنه. یه راهی باشه بشه که دوباره برگردیم به حالو هوایه خوبمون...