طلاق یازندگی

29 بازدید
سوال شده 16 ژوئیه 2018 در مشاوره آنلاین طلاق رایگان توسط باران9797
سلام من21سالمه وپنج ساله ازدواج کردم ویک سال هم عقدبودم همسرم29سالشه ماتوی عقداصلاباهم تفاهم نداشتیم من بچه درس خون بودم ویهوشوهرم دادن وازروی بچگی بله دادم نمیدونستم ازدواج اینقدرمیتونه سخت باشه توی عقدکه بودیم مدام باهام بحث میکردکه دیگه اختیارت بامنه نه تنهاخودش بلکه مادرش هم همین حرفومیزدمنم بچه بودم نمیفهمیدم این حرفارومیرفتم به خانوادم میگفتم اماهربارمادرم میگفت بروباهاش زندگی کن وماابروداریم وازای نجورحرفاگذشت تایک سال پیش که گفتم بذارمن تغییرکنم شایداون هم عوض بشه شروع کردم دونه دونه اخلاقام روعوض کردن ودیگه هیچی به کسی نگفتم نه به خانوادم نه به هیچ کسی لام تاکام چیزی نگفتم ناگفته نماندازروزاول عقدتاالان که دارم اینهارومینویسم همسرم تاجایی که تونست ازجهازم ایرادگرفت قبول دارم اصلاجهازخوبی نبودامادائم به پدرم توخونه فحش میده توهین میکنه که پدرت ال کردبل کردومن بایدگریه کنم تاحالم خوب شه شمااگربجای منفقط3تا4ساعت درطول روزحتی موقع خواب کسی به خانوادت توهین کنه چیکارمیکنین امامن بیشتراوقات سکوت میکنم وحرف نمیزنم پشت کنکوریم وامسال میخوام دوباره کنکوربدم حدودا7ماه نذاشت خانوادموامسال ببینم یاباهاشون تلفنی حرف بزنم بیشترتوی مجالس میدیدمشون اون هم خیلی کم شباازغصه تاصبح گریه میکردم اماعین خیالش نبودفقط میگفت بگیربخواب حالاهم میگه بیابرومحضرتعهدبده که مهریتوگرفتی وتااخرعمرت نمیخوای ازم طلاق بگیری ودرضمن یادرستوبخون دکترشوبعدش خطتوعوض کن که پدرمادرت شمارتونداشته باشن زنگ بزنن میگم پس دل من چی میشه برات مهم نیس میگه یاپدرمادرتوانتخاب کن یادرس خوندنوخدامیدونه تواون 7ماه چقدرالتماس کردم ومنتش روکشیدم تابذاره درس بخونم حداقل یکم فراموش کنم امانمیتونم یادم نمیره تازه میگه بایدسال دیگه بینیتولباتوعمل کنی میگم چرایعنی اینقدرزشتم میگه نه اخه بدم میادشبیه قبیلتونی ازیک سال پیش که هرطوری خواسته تغییرکردم میدونم دوسم داره ولی چراداره گروکشی میکنه بین درس خوندنی که عاشقشم وخانواده ای که بزرگم کردن تاهمین یکسال پیش هرروزدعواداشتیم وهمش به طلاق فکرمیکردم یکساله اخلاقش باهام بهتره امااین حرفاش جگرمواتیش میزنه کاری میکنه یادم بیادقبلاچیکارکردم والانمونمیبینه تازه ازم بچه هم میخوادهمش میگم چندسال بگذره درست میشه ولی پنج سال ازعمرم بیخودی رفت وهیچی درست نشدازحرف مردم میترسم ازتعهدی که امروزفرداازم میگیره میترسم ازاینکه چندسال دیگه بگه اگه فلان کارروبکنی میذارم بری سرکارمیترسم خواسته هاش یکی دوتانیس ازاینکه توی اقواممون چندنفری طلاق گرفتن من میترسم بگن دیدی اینم مثل اونابودهمش خودش ومادرش سرکوفت بهم میزنن یادته قبلناچیکارمیکردی همش یادم میارن خوبیهای الانمونمیبینن تغییراتمونمیبینن بهش میگم دوستم نداری میگه اگه دوست نمیداشتم سال اول ولت میکردم اخه این چه دوست داشتنیه که هرروزش تلخ ترازروزقبله من هیچ پشتوانه ی مالی هم ندارم وحتی خانوادم پشتم نیستن هروقت هم میگم اگه بیشترازارم بدی میرم برنمیگردم میگه برودربازه این دوس داشتنه من دارم مردگی میکنم نه زندگی حالاهم همش زورم میکنن بچه بیارمن تکلیف خودم معلوم نیس یه بچه معصوم روبیارم که چی بشه یکی بدبخت ترازخودم؟
باهم صحبت میکنیم میگیم میخندیم تاوقتیکه ازخانوادم اسمی نبرم همه چی ارومه رابطش بامادرم خیلی جوره مادرمومیبرددکترمیاره طوری باهم خوبن که مادرم فکرمیکنه من خوشبخت ترین زن دنیام وچه شانس خوبی داشتم که این تحفه افتاده تودامنم کلاباپدرم رابطه خوبی نداره ومقصرتموم چیزاروپدرم میدونه وخودش انگارپیغمبره وهیچ خطایی نمیکنه بذاریدگل زندگیموشبیه رمان بگم:)
سال اول ازدواجم هیچی بلدنبودم غذادرست کنم وهمیشه یااملت میخوردیم یانیمروخلاصه هرغذای بودقطعاتخم مرغ هم کنارش بود:)چندروزاول همه چی خوب بودامابهونه گرفتناش شروع شدازاینکه بلدنیستم غذادرست کنم شروع میشدتابرسه به جهازوپدرومادرواقوام من تمرین میکردم غذارودرست کنم ولی یادنمی گرفتم من تواون شهرغریب بودم نه دوستی نه اشنایی اگرم دوستام پیام میدادن یازنگ میزدن میگفت کی بودمثلامیگفتم فلانی که هم کلاس بودیم ازش ایرادمیگرفت میگفت مادرش بده باباش بده خلاصه تک تک دوستام حذف کردم چون دوسش داشتم شایداگربرای اشپزی بجای سرکوفت زدن وطعنه دادن میومدبعدازظهرکه استراحتش کردیه ساعت دنیانه هافقط یه ساعت میومدتواشپزخونه یکم باهم اشپزی میکردیم بجای اخمای درهم وتوهین به خانوادم یکم شوخی میکرد گفتن این حرفااینقدرتلخ نبوداینکه ادم هرروزبایه دعوای تازه روبروشه واقعاناامیدکننده است اوایل هرچی میگفت جوابش میدادم امادیدم جواب دادن تلافی کردن فایده نداره سکوت کردم طوری که انگارنه انگارتوخونه وجوددارم خونه ارواح شده بوددیدم بااینکه سکوت میکنم اون تموم دق ودلیشوسرم خالی میکنه گفتم چی بهترازبی خبری ازدنیاسردردای شدیدمیگرفتم میدونستم دردم چیه ولی رفتم قرص اعصاب بهم دادقرصارومیخوردم بعدش مثل جنازه می افتادم میخوابیدم همیشه خواب بودم چون توبیداری هیچ دلخوشی نداشتم اینقدرچاق شده بودم که به سختی راه میرفتم دوقدم راه میرفتم دیگه نانداشتم حالاگیرداده بودچرااینقدرمیخوابی تودلم میگفتم اخه لعنتی یه خوشی کوچیک هم ندارم بیدارم دعواس میخوابم سرخواب دعواس چی میخوای ازجونم به خانوادم میرسیدمیگفت شماهیچی یادش ندادین بلدنیس غذادرست کنه همش میخوابه نمیگفت بابااین بیشترعمرش توخوابگاهای مدارس بوده غذاش همیشه حاضربوده تازه سنی نداش که رفتم خواستگاریش اخه بچه خرخون مدرسه روچه به اشپزی وخونه داری حداقل بایدیکم کوتاه بیام وکمکش کنم امادریغ حتی به خانواده خودش هم میگفت ومن اب میشدم ازخجالت اماچه کنم خوب یادنداشتم خلاف شرع نکردم که به همه میگفت جلوی خانوادش هم ازخانوادم بدمیگفت ازجهازم ازخودم دیگه بعضی وقتاکنترلی رورفتارم نداشتم چون مادرش هم همراهیش میکرددیگه طاقتم طاق شده بودجوابشونومیدادم بعددوباره سردردوقرص اعصاب وخواب ودوباره بی خبری بعدپرروپرروایشون ناراحت بودکاملامثل اینکه برعکس شده بودحالامن بایدمنتشومیکشیدم هه بعدازم بچه هم میخواستن خودش وخانوادش دیگه واقعارونیس که.اینقدراززندگی زده شده بودم که دوبارمیخواستم خودکشی کنم ازدستش به مادرش میگفتم میخوام طلاق بگیرم میگفت پدرشوهرت اینقدرمنوکتک زدامامن بخاطرخداباهاش زندگی کردم خداپیغمبراینطورگفته فلان وفلان وفلان خلاصه هردفعه دهنموباحرفاش بست(زبون نیس اژدهاس)دیگه ازروی اجبارباهاش زندگی میکردم وتن به رابطه میدادم وگاهی اوقات اصلاحوصلش رونداشتم جدامیخوابیدم به خانوادم وخانوادش میگفت مامثل پیرزن پیرمرداییم من یه اتاق میخوابم اون یه اتاق دیگه بعدمادرش میگفت پس واسه همینه بچه دارنمیشه:(بعدیه عالمه نصیحتم میکردچیزی که یه عمرازش نفرت داشتم ودارم توی غربت داشتم ذره ذره میمردم وکسی عین خیالش نبودنه همدمی نه هیچی توتلگرام بایکی شروع کردم چت کردن باخودم وباهمه لج کردم حتی باخداحداقلش این بودکه نمیدونست کیم خانوادم کین هیچی ولی خواسته های بیجاداشت مثل تموم اقایون بلاکش کردم اماتصمیم به طلاق گرفته بودم رفتم همه رونشونش دادم نه کتکم زدعصبانی شددادزدفحش هاش رکیک ترمیشدامامندلم خنک شده بودسال اول ازدواج که همه خوش میگذرونن برای من بادعواهاش گذشت واسه همین خوشحال بودم انگارازش انتقام گرفته اون نمیدونست من فقط ازش محبت میخواستم مناز7_8سالگی ازپدرم محبت چندانی ندیده بودم بخاطرهمین وقتی اومدخواستگاری بله دادم البته ناگفته نماندتعریفای اطرافیان ازش وحرفای مادرم وبچگی خودم خیلی تاثیرداشت روی جوابم امافهمیدم تموم تعریفای مردم واقعیت داره امابامن نه یعنی روابط اجتماعی عالی امابرای من صفرمطلق برای تلگرام هم سریع زنگ زدبه خانوادم همه چی روگفت وخانوادم گفته بودن اگه جای توبودیم حتماطلاقش میدادیم تواین گیروداریه موسسه پولش وبالاکشیددیگه هرروزطلبکاراوبانک بهش زنگ میزدواعصاب نداش منم زیادنزدیکش نمیشدم تاشایدبهتربشه اوضاعمون اماهرروزبی پول ترازروزقبل میشدیه روزمنواجبارکردزنگ بزنم به پدرم تابه بهونه مریضی ازش پول بگیرم پدرم اول گفت نه چون به من بی احترامی کرده وفلان مجبورشدم بگم پای مرگ وزندگی من درمیونه وتومورمغزی دارم پدرسادم باورکردپول رویخت به حسابم اماازشانسم چندروزبعدپولشوبهش دادهمسرم بجای تشکرگفت پدرت رفته درباره موسسه تحقیق کرده بعدوقتی فهمیده پولاروکی میدن به حسابت ریخته وقتی که اصلابه دردمن نمیخوره منم هیچ وقت بهش پس نمیدم گفتم باشه اگرم بخوای بدی بهشون ازت نمیگیرن چون بخاطربیماری الکی من بوده یکسال واندی طول کشیدتااوضاعمون بهتربشه ومن تواین مدت تونستم اعتمادش روبه خودم جلب کنم اونم دیگه به روم نمیاوردتایکسال پیش که یکی ازخواهراش تصادف کردبدون اینکه بهم چیزی بگه منوبردبیمارستان بعدکه پیاده شدم من فکرکردم قراره براعیادت برم نگواقامنوبرده تامادرش دست تنهانباشه پرستاریشومیکردم کمک مادرش بود20روزتونمازخونه یاکف سردبیمارستان میخوابیدم تواین 20روزبزرگ شده بودم عاقل شدم منی که نمازروبزورپدرم میخوندم وتموم بدبختیام رومقصرش خدامیدونستم حالانمازمیخوندم باخداعهدکردم اگه کمکم کنه ادم خوبی بشم
2 پاسخ
پاسخ داده شده 16 ژوئیه 2018 توسط باران9797
هنوزتعجب توی چشمای خانواده همسرمویادم نمیره وقتی میدیدن پیش برادرشوهرام حجاب میکنم وچادرمیپوشم نمازمیخونم روزه میگیرم اخلاقم باهمسرم عوض شده روحرفش نه نمیارم وسریع قبول میکنم اماخوشحالیم دوومی نیاوردچون توبیمارستان مادرش بجاتشکرگفت من میدونم تودوبارخودکشی کردی میدونم توتلگرام بایکی حرف میزدی من ازهمه چی خبردارم فکرنکنی بی خبرم پسرم همه چی روبهم گفته راستی میخواس طلاقت بده من نذاشتم گفتم بچست نفهمیده چه خبطی کرده توبزرگی کن راستی یه دفعه هم میخواس بخاطرخبرچینیت طلاقت بده من گفتم که درستش میکنم اماطلاق نه ومن دهنم خشک شده بوددستام میلرزیدتودلم میگفتم اخه الان وقتشه ایناروبگی بجای تشکرته من الان چه کنم توروکجای دلم بذارم داشتم میمردم امابازم چیزی نگفتم خلاصه هراتفاقی که میفته پدرم رومقصراصلی میدونه بعداز5سال زندگی که برای من همش صدمه روحی بوده ازم بچه میخوادهم چنین مادرش خیلی بهم گیرمیده امسال نذاشت 7ماه خانوادموببینم یاصداشونوبشنوم 7ماه التماس واس درس خوندن زیاده مگه نه حالاهم میگه اگه میخوای کنکور بدی بایدتعهدبدی مهریتوگرفتی میگم خوب اگه بگم بخشیدم چی میگه نه فقط بایدبگی گرفتی تواینترنت نگاه کردم زنی که بگه بخشیده بعدامیتونه درخواست مهریه کنه امااگه بگی گرفتی دیگه بعداهیچ ادعایی نمیتونی بکنی ومیگه بایدبگی هیچ وقت طلاق نمیگیری وقتی میپرسم میگه ازپدرت میترسم که بخوادتوروازم جداکنه اون نمیدونه همین الانشم خودم خستم ازکاراش بهش میگم بیشترازارم بدی طلاق میگیرم میگه هرجایی دوس داری بروشکایت همه قانونابه نفع مرداس وتودستت به هیچ جابندنیس ودرضمن من خودم به قانون مسلطم اینقدرتبصره ماده میارم که خودت پشیمون بشی التماسم کنی که میخوای برگردی من اگه نخوام حق نداری بری خونه پدرت هرجایی هم که شکایت کنی راه به جایی نمیبری وحتی نمیذارم درستوبخونی پس مثه بچه ادم زندگی کن اون همیشه حق داره به خانوادم توهین کنه اممن اگه بگم ازاینحرف خواهرت یامادرت یابرادرات ناراحت شدم میگه خوب حق داشتن حتمایکارکردی که گفتن من اگه ازخانوادمتعریفی بکنم حالایه کوچولومثلابگم من خواهرموخیلی دوس دارم خیلی بچه خوبیه میگه حالاببین همین خواهرت خراب میشه چندسال دیگه امااگه بگم خواهرت چقدردوسش دارم میگه اره خیلی خانوم ورازنگهداره اینطورکه من فهمیدم خانوادش هیچ عیبی ندارن واهل بیت هستن این فقط من وخانوادم هستیم که ال معاویه هستیم این تعهدروامروزفرداازم میگیره ومن فقط نگران ومضطربم ازطرفی کنکوردارم این افکارخیلی افسرده ومنزوی وکسلم میکنه که ازدرس خوندن میفتم نه به مشاورونه روانشناس دسترسی دارم این افکارداره نابودم میکنه میگم حالاامسال روبشینم بکوب بخونم شایدپزشکی بیارم ویخورده استقلال مالی داشته باشم وبعدش یه فکری براش میکنم شایداوضاع بهتربشه اگه وضع خوب بشه که میمونم امااگربخوادبدتربشه اون موقع تجدیدنظرمیکنم نمیخوام امسال تنش ودرگیری زیادی داشته باشم فقط بخاطرکنکورم راستی ازعکسای عروسیم متنفرم عکسای عقدم روپاک کردم حالاهرچی عکس عروس تواینترنت میبینم تودلم میگم نخندتازه اول بدبختیته:)ممنون اگرراهنماییم کنین ببخشین طولانی شد
پاسخ داده شده 16 ژوئیه 2018 توسط دکتر روانشناس حرفه ای (71,120 امتیاز)
ویرایش شده 19 ژوئیه 2018 توسط دکتر روانشناس
با سلام
دوست عزیز
ببینید در مورد این شرایطی که می فرمایید بسیار خوبه که برای مشکل منبعی همچون خداوند رو داربد و خواستید که خدا کمک  کنه مناهی ببینید اینها تجربیات شما در طی زندگی است شما نسبت به همسرتون شناخت پیدا کردید البته که در مور ارتباط تلگرامی اشتباه کردید که مطرح کردید چون متوجه شده بودید رفتاار درستی نیست ولی گفتن به همسرتون باعث ایجاد فضای بی اعتمادی می شود وقتی متوجه شدید طبیعتا که شرایط سختی وجود دارد و نمی توانید تحمل کنید که  همسر شما بی احترامی می کند نباید حتی به بهانه بیماری از پدرتون پول رو می گرفتید
ببینید وقتی بخواهید در زندگی نقش مادر را برای فردی ایفا کنید که حواسش نیست و بلد نیست چطور محبت کنه خب به هر حال این شرایط ایجا  میشه و خودش باعث به وجود امدن مشکلاتی می شود که باید دقت کافی در این باره را داشته باشید ..
به هر حال جای نگرانی هم وجود ندارد چون همین حالا که به قول خودتون بزرگ تر و عاقل تر شدید باید بدونید که باید طوری رفتار کنید که علاوه بر اینکه بتوانید شرایط طرف مقابل را در نظر بگیرید خودتون رو هم در نظر بگیرید طوری رفتار کنید که حرمت خودتون حفظ بشه نه اینکه مدام مورد مواخذه قرار بگیرید
به هر حال این نکته مهمی است که باید در نظر داشته باشید ..در هر صورت امیدوارم بتوانید شرایط  را به درستی ار این به بعد مدیریت و حل کنید و طوری پیش نرود که خدای ناکرده برای شما ایجاد مشکل شود ..
به هر حال نگران نباشید اگر بخواهید که  زندگی موفقی داشته باشید باید بتوانید  شرایط رو به درستی مدیریت و حل کنید ..که قطعا چون تجربیات نسبت به زندگی زیاد شده می توانید موفق عمل کنید
امیدوارم خوشبخت باشید

در این مورد میتونید با متخصصین کانون مشاوران ایران، مشاوره تلفنی/تخصصی داشته باشید

982122354790

موفق باشید
به مشاوره آنلاین روانشناسی خوش آمدید، مکانی برای پرسش سوال و دریافت پاسخ از دیگر کاربران و مشاوران مجرب و منتخب کانون مشاوران.

2,472 سوال

3,973 پاسخ

721 دیدگاه

2,463 کاربر

سوالات مشابه
1 پاسخ 19 بازدید
سوال شده 6 نوامبر 2018 در مشاوره آنلاین طلاق رایگان توسط Nani95 ممتاز (120 امتیاز)
1 پاسخ 17 بازدید
1 پاسخ 17 بازدید
سوال شده 27 اکتبر 2018 در مشاوره آنلاین طلاق رایگان توسط بی نام
1 پاسخ 40 بازدید
سوال شده 12 اوت 2018 در مشاوره آنلاین طلاق رایگان توسط ال ام م.م
1 پاسخ 31 بازدید
سوال شده 3 اوت 2018 در مشاوره آنلاین طلاق رایگان توسط بی نام
1 پاسخ 44 بازدید
1 پاسخ 33 بازدید
1 پاسخ 34 بازدید
سوال شده 19 می 2018 در مشاوره آنلاین طلاق رایگان توسط بی نام
1 پاسخ 38 بازدید
...